صبح زود نشستم پشت مانتیور. چشم دوختم به نوشته ها هرچی بیشتر میخونم بیشتر غمبار بنظر میرسه.
همکارم از راه میرسه میگه حالا چرا انقدر جدی و اخم کرده کار میکنی؟
میگم خبر اعدام دارم منتشر میکنم...
پ. ن: دیشب یه پست نوشتم امروز میخواستم بذارم اینجا ولی موند تو منتشر نشده ها چون دوباره ذهنم خاکستری شد..
امروز ذهنم همش میگفت از غربتی'>غربتی به غربت دیگر واصل گشتن..
...ما را در سایت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102